تبليغاتX
حکایت عشق حکایت پرواز کبوتر در اوج آسمان آبی است باران عشق



باران عشق

لطافت و مهر باران را هرگز فراموش نکن





نشانی قلبم...!!؟؟؟!!

نشانی

چه سوال عجیبی!
"نشانهء قلبم؟!"
دستم را می برم به چانه ام
و میگویم:
"نور نگاهم را که دنبال کردی
و به مهر لبخندم که رسیدی
دریچهء احساساتم را می بوسی
و از پوست خاموشم عبور میکنی
با شیرین زبانی وارد رگهایم می شوی
همراه جریان خونم می روی
و می روی
و می روی
آنگاه
به مزرعهء احساساتم
- قلبم-
می رسی!
نقشهء زخمهایم را می توانی مرور کنی
و بیاموزی:
بدون چتر نجات پریدن
لذتبار
و نیز دردناک است.
اکنون تو به مقصد رسیده ای
پس در کوچه های شلوغ عاطفه ام
می دوی.
ناگاه
بر میخوری به اثر انگشتانت
که بر دیواره های قلبم
خط انداخته...
و حال؟
حال... هیچ!
می توانی با اطمینانی خاطر
نشانهء قلب دیگری را
فتح کنی.


نویسنده: باران
ساعت: 19:27
تاریخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
|

دایی عزیزم ... صدای خندهات هیچوقت نمی ره از یادم

يه طاقه  پارچه مشكي

يه آكهي ترحيم

يه دسته گل روي دري هميشه بسته

يه قاب عكس رو ديوار

ساعت هميشه خوابيده

گلدون و پنجره  هم كه دل شكسته

يه مرد بي هويت

يه نامه ي  وصيت

يه حلقه توي دست  مرد خسته

 

رفتي و جات خالي شد تو خونه ات

آتيشم  باز كشيدي به جونم

ميدونم كه حرفاي قشنگت

چيزي نيست جز اشكي روي گونم

 

آخ باز هم داغت كوبيد تو سينه

ياد تو چه دل نشينه

خدايا كاري كن از بهشتت  بتونه اشكام و ببينه

 

اشكاي باز دوباره

يه قبر بي ستاره

يه سيني خرما از سنگ

يه آدم غريبه

سرده ولي  ميسوزه بازتوي تب

رفتي  جايي كه كسي نديدنت

 

يادته  واست جون مي سپردم

الكي تو آغوشت مي مردم

ولي تو فقط يك دفعه مردي

كه بگي ديگه بازي و بردم

دایی عزیزم در تاریخ 18/3/87 فوت و در روز 19/3/87 به خاک سپرده شد.(مصادف با شهادت حضرت فاطمه)

روحش شاد


نویسنده: باران
ساعت: 15:16
تاریخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
|

او که می نویسد ...

او که می نويسد

می نويسد
او که قلم در دستانش
جای آشنای هميشگی را دارد
واژه ها را با موسيقی افکارش می رقصاند
آرام و آهسته
گاهی تند تند
...
می کِشم سر انگشتانِ خود را
به دور ميز
چشمانم را می بندم
و حس ميکنم
آنچه را که هميشه ساده از آن ميگذريم
این ميز است
گوشه ها و کناره های ميز
مرز بين هوا و جسم
پرتگاه سقوط
...يا لبهء نجات از مرگ
!مرگ
چه واژهء سياهی
...
کِی واژه ها را رنگ کرديم؟
آه... رنگها را نيز رنگ کرديم

سرخ جامگان عاشق سپيد پوش شدند
معنی باران عشق را نميدانند
زمزمهء آرش را در کتاب می ستایند
باران عشق فقط سمبل بود
سمبل از رنگ کردن واژه ها
عطر يک زن
عطر يک مرد
که در هم آميخته شدند
ساده تر از فلسفه بود
سخت تر از فهميدن
...
می نويسد اما
هنوز نويسنده نيست

 


نویسنده: باران
ساعت: 15:45
تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
|

خدای من زیباست

خدای من زیباست

دیوارهای خالی اتاقم را
 از تصویرهای خیالی او پر می کنم
 خدای من زیباست
 خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
 که پشت هر گریه
 انعکاسش را
 روی سقف اتاق می بینم
 من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
 لای بقچه پیچ سجاده
 رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
 من در نهایت حیرت
حالا
 گاه گاهی که به هم خیره می شویم
 تشخیص خدا و بنده چه سخت است


نویسنده: باران
ساعت: 23:36
تاریخ: پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
|

اگر ....

اگر

اگر از این دیوارهای آهنین
فقط یک روزنه دیده میشد
به اندازهء نوری کوچک

اگر میدانستم که حتی یک نفر
در این لحظه به فکر من است
و اگر میدانست چه میکشم
بی درنگ به سویم میشتافت

اگر فقط یک گوش بود که حرفهایم را می شنفت
یک عقل بود که مرا می فهمید
یک قلب بود که دردم را حس میکرد

اگر شعرهایم را
شاعری بلند میخواند و لذت میبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسید
فیلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو میرفت
عاشقی به معشوقش میداد
و هر دو از عشق لبریز میشدند

شاید در این ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم


نویسنده: باران
ساعت: 12:14
تاریخ: چهارشنبه هفتم فروردین 1387
|

....

.


نویسنده: باران
ساعت: 18:5
تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
|

افسانه باران

افسانه باران

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت

گه پای می کوبید روی دامن کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر

یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن

از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای باران
چشمان تبدار نمی خفت
 او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت
 


نویسنده: باران
ساعت: 21:38
تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
|

بالهای پرواز

بالهای پرواز

پرواز پرندگان
در آبی آسمان هر کجا
 چشمانم را
 کودکانه به دنبال می کشد
 و روحم را
 در خواهش گنگ پریدن
خوابهای شبانه ام را
 تفسیر می کند
 کسی چه می داند
 شاید دستهایم
 تقدیر بالهای پرواز است
 که هنوز چیزی از اوج
 به خاطر دارد

 


نویسنده: باران
ساعت: 0:0
تاریخ: سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
|

من باران


نویسنده: باران
ساعت: 15:58
تاریخ: دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
|

قصه ناتمام

قصه ناتمام"


بار ديگر من و اين دفترمن
خط ترديد برآن
و به احساس من اين قصه بخوان
دل به دريا
كه در اين گونه سفر كردن من حرفي نيست
سفري بايد كرد
خسته دل بودم و پژمرده چنان برگ خزان
چشم بر روي زمين
راه مي رفتم و همچون پريان غرق دعا
راه فردا اين است
من به فرمان هوس
پي يك جرعه هواي تازه
رفته ام در اين راه
در همان راه كه مي رقصد از اين بيراهه
وبه خود مي گفتم
فرصتي نيست بكوش
فردا نزديك است
زندگي بايد كرد
زير نور خورشيد كه درون سايه
رويشي نيست كه نيست
فرصتي نيست كه نيست
با نگاهي آرام
قدح باده به دست
بت شكن ، بي پروا
مايه حس قرا بت با آب
كه به چشمان عرق خورده من
مي زند يك لبخند
با همان یک لبخند
دل من گرمتر از خورشيد است
راه فردا اين است
مثل پرواز بهار توي دشت هاي خزان ديده ي شهر
من به پرواز هوس بودم وتو
در تكاپوي خدا بودي و بس
كاشكي ما ، مي بريديم دل از هر چه هوي بود وهوس
دل قوي دار
كه خدا ما را بس
يكدلي رنگ خداست
رنگ احسان و وفاست


نویسنده: باران
ساعت: 13:7
تاریخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
|

Home :: Email

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -

به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام من باران از شهر داغ و سوزان اهواز (اکسین ) هستم
امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد
نظر یادتون نره
با تشکر




ترانه ي آخر
ميان دايره ي حيرت
که هر چه مي بينم
به هر رگم همه چون نشتريست از نفرت
و گرد سفره ي ظلمت
به سور گند حقارت
حضور اين همه مردار خوار
اشارتيست مرا
و دعوتي به سر سفره ي تعلق و تن
چو نيمه جان خست بپرسم کي ؟
کجاست آنکه بگويد من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگويدم که : منم من
لب گشوده ي هر زخم پير پرسش را
شفاي دست جوابي هميشگي باشد
به مرهمي که همه اوست
کجاست آن يگانه ي ناياب
عزيز گمشده در چاه
جاه ظلمت خواب
جواهري که در اين گنداب
فتاده است و نيفتاده
از اوج گوهر ناب خويش
چنان تمامي ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده ليک نيالود
کجاست آنکه نفس هايش
مرا جواب نفس باشد
خموشيش به هزاران هزار حسرت پاسخ
خواب باشد و بس باشد
کجاست آنکه اسارت او
حضور حضرت آزاديست
خراب و خورد اگر چون ماست
ليک ذات آباديست
کجاست ؟
کيست ؟

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
A r c h i v e

تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
L i n k s
پنجره
ندای عشق
با من بمان ای ماندنی
دختری از جنس باران
خدا جونم!...اجازه
سپیده بارانی
همنفس روزهای پائیزی
ومن به سیب می رسم ...
باران بهاری
دلتنگی های من از محیط اطرافم
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
عاشق واقعی
شقایق عزیزم
تارا (ستاره ی پاییزی)
باران پایان همه چیز بود....
لحظه های تنهایی(محبوبه)
خانه تنهایی
چترها را باید بست...(فرزانه جون)
عاشقانه ها
پائیز را به خاطر بسپار...!
یه زمینی که عاشق آسمونه(فرشته جون)
ابراز عشق به خدا (سروناز من)
کد آهنگ
آمپول
گالری بزرگ عکس اهواز
یاسمن جون
فاصله ها
دکتر رضا آمری نیا
آرزو دارم شبی عاشق شوی (مهزاد)
موفقیت در کنکور
عاشق ناشناس
نوشته های یک دانشجو آزاد
کد آهنگ های زیبا
رخساره دوست خوبم
رهگذر (دو عاشق)
باران تلخ.....(مهدای عزیزم)
دیون قلب خستتم (مرجان)
komili
روزهایی که گذشت(wooj wooj)
غروب _ پائیز _ باران (حس مشترک)

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
قالب از نازنین
Www.Naazanin.coM

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

JavaScript Codes