تبليغاتX
حکایت عشق حکایت پرواز کبوتر در اوج آسمان آبی است باران عشق



باران عشق

لطافت و مهر باران را هرگز فراموش نکن





سبکباران ساحل ها

سبکباران ساحل ها

 

لب دریا، نسیم و آب و آهنگ،

شکسته ناله های موج بر سنگ.

مگر دریا دلی داند که ما را،

چه توفان هاست در این سینه ی تنگ!

ËËË

تب و تابی ست در موسیقی آب

کجا پنهان شده ست این روح بی تاب

فرازش : شوق هستی، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سکوتش : مرگ و مرداب!

ËËË

سپردم سینه را به سینه ی کوه

غریق بهت جنگل های انبوه

غروب بیشه زارانم درافکند

به جنگل های بی پایان اندوه!

ËËË

لب دریا، گل خورشید پرپر!

به هر موجی، پری خونین شناور!

به کام خویش پیچاندند و بردند،

مرا گرداب های سرد باور!

ËËË

بخوان، ای مرغ مست بیشه ی دور،

که ریزد از صدایت شادی و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور!

ËËË

لب دریا غریو موج و کولاک،

فرو پیچده شب در باد نمناک،

نگاه ماه، در آن ابر تاریک؛

نگاه ماهی افتاده بر خاک!

ËËË

پریشان است امشب خاطر آب،

چه راهی می زند آن روح بی تاب!

«سبکباران ساحل ها» چه می دانند،

«شب تاریک و بیم موج و گرداب»!

ËËË

لب دریا، شب از هنگامه لبریز،

خروش موج ها : پرهیز... پرهیز...،

در آن توفان که صد فریاد گم شد؛

چه بر می آید از وای شباویز؟!

ËËË

چراغی دور، در ساحل شکفته

من و دریا، دو همراز نخفقه!

همه شب، گفت دریا قصه با ماه

دریغا حرف من، حرف نگفته!

اهواز - سیلو


نویسنده: باران
ساعت: 19:9
تاریخ: دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
|

دلتنگ - باران

باران

دلتنگ


نویسنده: باران
ساعت: 0:45
تاریخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
|

دریا و خورشید

دریا و خورشید

 

سر از دریا برون آورد خورشید

چوگل، بر سینه ی دریا، درخشید

شراری داش، بر شعر من آویخت

فروغی داشت، بر روی تو بخشید!

 


نویسنده: باران
ساعت: 12:22
تاریخ: سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
|

برآمدن آفتاب

برآمدن آفتاب

 

لبخند او، برآمدن آفتاب را

در پهنه طلایی دریا

از مهر، می ستود.

در چشم من، ولیکن...

لبخند او برآمدن آفتاب بود!

لبخند 


نویسنده: باران
ساعت: 0:27
تاریخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
|

دلی از سنگ می خواهد

دلی از سنگ می خواهد

 

خروش و خشم توفان است و، دریا،

به هم می کوبد امواج رها را،

دلی از سنگ می خواهد، نشستن،

تماشای هلاک موج ها را!

موج


نویسنده: باران
ساعت: 12:7
تاریخ: یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
|

بغض

بغض 

در این جهان لایتنهاهی،

آیا، به بیگناهی ماهی،

                                 -  (بغضم نمی گذارد، تا حرف خویش را

                                                   از تنگنای سینه برآرم!)

گر این تپنده در قفس پنجه های تو،

این قلب بر جهنده،

آه، این هنوز زنده لرزنده،

اینجا، کنار تابه!

در کام تان گواراست؛

حرفی دگر ندارم!...

بغض


نویسنده: باران
ساعت: 3:45
تاریخ: پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
|

آسمان

پل سپید(معلق) اهواز

آسمان

آسمان را بنگر
چشمهای تو امروز
به رنگ همه غمهای غروب است
قلب تو یک دریا
سخنانت چه لطیف
بودنش یک رویاست
و چه دنیای غریبی داریم
من چو باد میگذرم
تو صبورانه منتظر میمانی
و او
چون دیوانه به راه می افتد...
راه پُر پیچ و خم زندگی آخر
مرا
به کجا خواهد برد؟

دخترک


نویسنده: باران
ساعت: 16:33
تاریخ: سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
|

انزواء

انزواء

باران را از من جدا کنید
این روزها فقط آفتاب را می خواهم
همهمه را از من دور کنید
چند روزیست فقط به دنبال سکوتم

پرنده می خواهد چند روزی
خود را در فقس اتاقش
زندانی کند


نویسنده: باران
ساعت: 13:57
تاریخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
|

ماه و سنگ

ماه و سنگ

 

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ ترا از خدا میگرفتم
وگر سنگ بودم بهرجا که بودی
سر رهگذر تو جا میگرفتم
 اگر مادر بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بامن مینشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا میشکستی مرا می شکستی

 


نویسنده: باران
ساعت: 13:31
تاریخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
|

اسیر

اسیر

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
 آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
 می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

 


نویسنده: باران
ساعت: 10:5
تاریخ: شنبه سیزدهم بهمن 1386
|

آبی آسمان

آبی آسمان


نویسنده: باران
ساعت: 15:35
تاریخ: سه شنبه نهم بهمن 1386
|

پرواز با خورشید

پرواز با خورشید

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
 بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چون برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در ایینه جادویی خورشید
 چون می نگرم او همه من من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجود است
 درسینه من نیز دلی گرم تر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در این صبح طربنک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم
بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

پرواز با خورسید


نویسنده: باران
ساعت: 13:37
تاریخ: سه شنبه نهم بهمن 1386
|

Home :: Email

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -

به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام من باران از شهر داغ و سوزان اهواز (اکسین ) هستم
امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد
نظر یادتون نره
با تشکر




ترانه ي آخر
ميان دايره ي حيرت
که هر چه مي بينم
به هر رگم همه چون نشتريست از نفرت
و گرد سفره ي ظلمت
به سور گند حقارت
حضور اين همه مردار خوار
اشارتيست مرا
و دعوتي به سر سفره ي تعلق و تن
چو نيمه جان خست بپرسم کي ؟
کجاست آنکه بگويد من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگويدم که : منم من
لب گشوده ي هر زخم پير پرسش را
شفاي دست جوابي هميشگي باشد
به مرهمي که همه اوست
کجاست آن يگانه ي ناياب
عزيز گمشده در چاه
جاه ظلمت خواب
جواهري که در اين گنداب
فتاده است و نيفتاده
از اوج گوهر ناب خويش
چنان تمامي ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده ليک نيالود
کجاست آنکه نفس هايش
مرا جواب نفس باشد
خموشيش به هزاران هزار حسرت پاسخ
خواب باشد و بس باشد
کجاست آنکه اسارت او
حضور حضرت آزاديست
خراب و خورد اگر چون ماست
ليک ذات آباديست
کجاست ؟
کيست ؟

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
A r c h i v e

تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
L i n k s
پنجره
ندای عشق
با من بمان ای ماندنی
دختری از جنس باران
خدا جونم!...اجازه
سپیده بارانی
همنفس روزهای پائیزی
ومن به سیب می رسم ...
باران بهاری
دلتنگی های من از محیط اطرافم
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
عاشق واقعی
شقایق عزیزم
تارا (ستاره ی پاییزی)
باران پایان همه چیز بود....
لحظه های تنهایی(محبوبه)
خانه تنهایی
چترها را باید بست...(فرزانه جون)
عاشقانه ها
پائیز را به خاطر بسپار...!
یه زمینی که عاشق آسمونه(فرشته جون)
ابراز عشق به خدا (سروناز من)
کد آهنگ
آمپول
گالری بزرگ عکس اهواز
یاسمن جون
فاصله ها
دکتر رضا آمری نیا
آرزو دارم شبی عاشق شوی (مهزاد)
موفقیت در کنکور
عاشق ناشناس
نوشته های یک دانشجو آزاد
کد آهنگ های زیبا
رخساره دوست خوبم
رهگذر (دو عاشق)
باران تلخ.....(مهدای عزیزم)
دیون قلب خستتم (مرجان)
komili
روزهایی که گذشت(wooj wooj)
غروب _ پائیز _ باران (حس مشترک)

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
قالب از نازنین
Www.Naazanin.coM

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

JavaScript Codes