باران عشق
لطافت و مهر باران را هرگز فراموش نکن
افسانه باران

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت گه پای می کوبید روی دامن کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذریا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کناز تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای باران
چشمان تبدار نمی خفت
او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت
بالهای پرواز

پرواز پرندگان
در آبی آسمان هر کجا
چشمانم را
کودکانه به دنبال می کشد
و روحم را
در خواهش گنگ پریدن
خوابهای شبانه ام را
تفسیر می کند
کسی چه می داند
شاید دستهایم
تقدیر بالهای پرواز است
که هنوز چیزی از اوج
به خاطر دارد
قصه ناتمام"
بار ديگر من و اين دفترمن
خط ترديد برآن
و به احساس من اين قصه بخوان
دل به دريا
كه در اين گونه سفر كردن من حرفي نيست
سفري بايد كرد
خسته دل بودم و پژمرده چنان برگ خزان
چشم بر روي زمين
راه مي رفتم و همچون پريان غرق دعا
راه فردا اين است
من به فرمان هوس
پي يك جرعه هواي تازه
رفته ام در اين راه
در همان راه كه مي رقصد از اين بيراهه
وبه خود مي گفتم
فرصتي نيست بكوش
فردا نزديك است
زندگي بايد كرد
زير نور خورشيد كه درون سايه
رويشي نيست كه نيست
فرصتي نيست كه نيست
با نگاهي آرام
قدح باده به دست
بت شكن ، بي پروا
مايه حس قرا بت با آب
كه به چشمان عرق خورده من
مي زند يك لبخند
با همان یک لبخند
دل من گرمتر از خورشيد است
راه فردا اين است
مثل پرواز بهار توي دشت هاي خزان ديده ي شهر
من به پرواز هوس بودم وتو
در تكاپوي خدا بودي و بس
كاشكي ما ، مي بريديم دل از هر چه هوي بود وهوس
دل قوي دار
كه خدا ما را بس
يكدلي رنگ خداست
رنگ احسان و وفاست
من بيم داشتم (عصر)
مثل پرندهاي كه در او شور مردن است
مثل شكوفهاي كه در او شور ريختن
مثل همين پرندهِ خاموش كاغذي
آنجا نشسته بود
نگاهش پرندهوار
و پشت او به باران
باران پشت پنجره باريد و ايستاد...
من بيم داشتم كه بگويم
شكوفهها از كاغذند
من بيم داشتم كه بگويم
پرنده را
نه سال پيشتر
توي بساط دستفروشي خريدهام
و چشمهاي او را
از شيشههاي سبز تهي كردهام.
من بيم داشتم كه بگويم
اتاق من
خاموش و كاغذي است
باران پشت پنجره
باران نيست.
باران پشت پنجره
باريد
ايستاد.
من بيم داشتم
مثل همين پرندهِ خاموش،
مثل همين پرنده خاموش،
آنجا نشسته بود
و پشت او به پنجرهِ سبز.
من بيم داشتم كه شبي
موريانهها
بيداد كرده باشند!ت
اي مهربانتر از من ،
-با من
در دستهاي تو
آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دريغ کردي
تنها تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره باران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر ، مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من
در کوچه باغهاي محبت
مثل شکوفه هاي سيب
ايثار سادگي است
افسوس !
آيا چه کس تو را از مهربان شدن با من
مايوس ميکند 
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام من باران از شهر داغ و سوزان اهواز (اکسین ) هستم
امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد
نظر یادتون نره
با تشکر
ترانه ي آخر
ميان دايره ي حيرت
که هر چه مي بينم
به هر رگم همه چون نشتريست از نفرت
و گرد سفره ي ظلمت
به سور گند حقارت
حضور اين همه مردار خوار
اشارتيست مرا
و دعوتي به سر سفره ي تعلق و تن
چو نيمه جان خست بپرسم کي ؟
کجاست آنکه بگويد من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگويدم که : منم من
لب گشوده ي هر زخم پير پرسش را
شفاي دست جوابي هميشگي باشد
به مرهمي که همه اوست
کجاست آن يگانه ي ناياب
عزيز گمشده در چاه
جاه ظلمت خواب
جواهري که در اين گنداب
فتاده است و نيفتاده
از اوج گوهر ناب خويش
چنان تمامي ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده ليک نيالود
کجاست آنکه نفس هايش
مرا جواب نفس باشد
خموشيش به هزاران هزار حسرت پاسخ
خواب باشد و بس باشد
کجاست آنکه اسارت او
حضور حضرت آزاديست
خراب و خورد اگر چون ماست
ليک ذات آباديست
کجاست ؟
کيست ؟
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
A r c h i v e
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
L i n k s
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
قالب از نازنین
Www.Naazanin.coM