قصه ناتمام
قصه ناتمام"
بار ديگر من و اين دفترمن
خط ترديد برآن
و به احساس من اين قصه بخوان
دل به دريا
كه در اين گونه سفر كردن من حرفي نيست
سفري بايد كرد
خسته دل بودم و پژمرده چنان برگ خزان
چشم بر روي زمين
راه مي رفتم و همچون پريان غرق دعا
راه فردا اين است
من به فرمان هوس
پي يك جرعه هواي تازه
رفته ام در اين راه
در همان راه كه مي رقصد از اين بيراهه
وبه خود مي گفتم
فرصتي نيست بكوش
فردا نزديك است
زندگي بايد كرد
زير نور خورشيد كه درون سايه
رويشي نيست كه نيست
فرصتي نيست كه نيست
با نگاهي آرام
قدح باده به دست
بت شكن ، بي پروا
مايه حس قرا بت با آب
كه به چشمان عرق خورده من
مي زند يك لبخند
با همان یک لبخند
دل من گرمتر از خورشيد است
راه فردا اين است
مثل پرواز بهار توي دشت هاي خزان ديده ي شهر
من به پرواز هوس بودم وتو
در تكاپوي خدا بودي و بس
كاشكي ما ، مي بريديم دل از هر چه هوي بود وهوس
دل قوي دار
كه خدا ما را بس
يكدلي رنگ خداست
رنگ احسان و وفاست
ساعت: 13:7
تاریخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386