تبليغاتX
حکایت عشق حکایت پرواز کبوتر در اوج آسمان آبی است باران عشق - افسانه باران



باران عشق

لطافت و مهر باران را هرگز فراموش نکن





افسانه باران

افسانه باران

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت

گه پای می کوبید روی دامن کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر

یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن

از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای باران
چشمان تبدار نمی خفت
 او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت
 


نویسنده: باران
ساعت: 21:38
تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
|

Home :: Email

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -

به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام من باران از شهر داغ و سوزان اهواز (اکسین ) هستم
امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد
نظر یادتون نره
با تشکر




ترانه ي آخر
ميان دايره ي حيرت
که هر چه مي بينم
به هر رگم همه چون نشتريست از نفرت
و گرد سفره ي ظلمت
به سور گند حقارت
حضور اين همه مردار خوار
اشارتيست مرا
و دعوتي به سر سفره ي تعلق و تن
چو نيمه جان خست بپرسم کي ؟
کجاست آنکه بگويد من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگويدم که : منم من
لب گشوده ي هر زخم پير پرسش را
شفاي دست جوابي هميشگي باشد
به مرهمي که همه اوست
کجاست آن يگانه ي ناياب
عزيز گمشده در چاه
جاه ظلمت خواب
جواهري که در اين گنداب
فتاده است و نيفتاده
از اوج گوهر ناب خويش
چنان تمامي ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده ليک نيالود
کجاست آنکه نفس هايش
مرا جواب نفس باشد
خموشيش به هزاران هزار حسرت پاسخ
خواب باشد و بس باشد
کجاست آنکه اسارت او
حضور حضرت آزاديست
خراب و خورد اگر چون ماست
ليک ذات آباديست
کجاست ؟
کيست ؟

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
A r c h i v e

تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
L i n k s
پنجره
ندای عشق
با من بمان ای ماندنی
دختری از جنس باران
خدا جونم!...اجازه
سپیده بارانی
همنفس روزهای پائیزی
ومن به سیب می رسم ...
باران بهاری
دلتنگی های من از محیط اطرافم
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
عاشق واقعی
شقایق عزیزم
تارا (ستاره ی پاییزی)
باران پایان همه چیز بود....
لحظه های تنهایی(محبوبه)
خانه تنهایی
چترها را باید بست...(فرزانه جون)
عاشقانه ها
پائیز را به خاطر بسپار...!
یه زمینی که عاشق آسمونه(فرشته جون)
ابراز عشق به خدا (سروناز من)
کد آهنگ
آمپول
گالری بزرگ عکس اهواز
یاسمن جون
فاصله ها
دکتر رضا آمری نیا
آرزو دارم شبی عاشق شوی (مهزاد)
موفقیت در کنکور
عاشق ناشناس
نوشته های یک دانشجو آزاد
کد آهنگ های زیبا
رخساره دوست خوبم
رهگذر (دو عاشق)
باران تلخ.....(مهدای عزیزم)
دیون قلب خستتم (مرجان)
komili
روزهایی که گذشت(wooj wooj)
غروب _ پائیز _ باران (حس مشترک)

- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
قالب از نازنین
Www.Naazanin.coM

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

JavaScript Codes